|
ادبی-فلسفی
|
از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خوابش به حشره ای عظیم بدل شده است.
فرانتس کافکا
این جمله کافکا زندگی من رو عوض کرد.البته خیلی از مردم دنیا وقتی به این جمله برخوردند چند لحظه تامل کردند.کتاب "مسخ" اثر نویسنده سراسر یاس و انتقاد آلمانی یعنی فرانتس کافکا برای بعضی از مردم مثل تلنگری بود که اون ها رو از خواب مرگ آلود مدرنیته بیدار کرد. البته اعتراف می کنم که این کار با استفاده از تعابیر وحشتناک و حتی در بعضی موارد با نمایان ساختن چهره ای متعفن از زندگی ، ارتباطات معمول خانوادگی و جنبه های نسبتا محترم و ستوده زندگی بشری همراه شده است."مسخ" داستان منه ،داستان توئه. بهتر بگم،"مسخ" داستان همه انسان هایی است که احساس می کنند یک زندگی نرمال و کاملا منطقی رو دنبال میکنند. اما اگر یک روز که از خواب پا میشن به خودشون نگاه کنند یک حیوان چندش آور و متعفن می بینند که انسانیتش رو تو سالهایی که فکر می کرده داره به تعالی میرسه ،از دست داده."مسخ" با نگاهی انتقادی به محبت های غریزی و بعضا تلقینی خانواده ، آشکار می سازد که علاقه های درون خانواده ای چیزی نیستند جز قراردادهای رفتاری و احساسی که شاید به خاطر تلقین های درونی و بیرونی در افراد همچون جنبه های غریزی و حتی فطری روح انسان نشان داده می شود. این نگاه تند تا جایی پیش میرود که گویی کافکا در جریان داستان ۸۰ صفحه ای خود ، تمام جنبه های زندگی بشری را مورد فحاشی قرار داده و سعی دارد تا استیصال انسان در مقابل تعفن شکل گرفته در درونش را نشان دهد.شاید یکی از پیام های پنهان و البته انتقادی کافکا در این اثر بزرگ ادبی این باشد که نه تنها گروگوار سامسا (شخصیت اصلی داستان) ،بلکه تمام خانواده او مسخ شده اند،ولی اطرافیان گروگوار چون مردمی که هیچگاه به خود ننگریسته باشند فکر می کنند که این اتفاق شوم و هولناک فقط برای او رخ داده.به عبارت دیگر کافکا در این کتاب از دنیایی حرف میزند که تمام انسان هایش به سوسک های عظیم الجثه تبدیل شده اند ولی هنوز از این اتفاق آگاه نیستند.(کتاب "مسخ" با ترجمه صادق هدایت بهترین روایت از داستان است که تاکنون دیده ام)
کوه ها با همند و تنهایند
همچو ما با همان تنهایان
مرحوم احمد شاملو
اینجایم.
بر تلی از خاکستر. پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور ،
دستمال سرخ دلم را
تکان می دهم.
"مرحوم حسین پناهی"