|
ادبی-فلسفی
|
نمی دونم تا به حال از" کریس دو برگ" (CHRIS DE BURGH) چیزی شنیدید.من می خوام امروز از اون و از آهنگ " قطار اسپانیایی" بگم. آهنگی که بر خلاف ظاهر ساده اش حرف های قشنگی رو می زنه. فعلا چند بند از اون رو براتون می نویسم تا بعدا راجع بهش مفصل صحبت کنیم.
There's a Spanish train that runs between
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
and people hear she's running still
And then they hush their children back to sleep
Lock the doors, upstairs they creep
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep
******
Well a railwayman lay dying with his people by his side
His family were crying, knelt in prayer before he died
But above his bed just a-waiting for the dead
Was the Devil with a twinkle in his eye
"Well God's not around and look what I've found this one's mine!!"
Well that Spanish train still runs between
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
And people fear she's running still
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess
The Devil still cheats and wins more souls
And as for the Lord, well, he's just doing his best
برای متن کامل شعر به آدرس http://www.lyricsandsongs.com/song/24457.html مراجعه کنید.
اگر کسی ادعای این رو داره که دنیا براش بی ارزش و پوچه ، باید نسبت به همه موضوعات دنیا بی تفاوت باشه و باید به تمام سختی ها و یا خوشی های دنیایی هیچ رفلکسی نشون نده.همه ما وقتی از پوچی و بی ارزشی زندگی حرف میزنیم در حقیقت دارم به یک اتفاق و یا حتی چندین اتفاق ناخوشایند که فکر میکنیم نتیجه ناگزیر و)ذاتی( زندگی هستند اعتراض می کنیم.ولی باید دقت داشته باشیم که زندگی چیزی جز ما نیست.زندگی هرکس روایت وجود اوونه. برای همینه که اگه من یا تو یا هر کس دیگه فکر کنه که زندگیش پوچه به اون معنیه که اون خودش رو پوچ میدونه و برای خودش هیچ وجود و جایگاهی قایل نیست.
" آنجا مردم غریبی خواهید یافت.آنها هیچ وقت نمی خوابند؟
-چرا؟
چون هیچ وقت خسته نمی شوند.
-چرا؟
چون احمقند..."
فرانتس کافکا
می دونی ،کافکا هم تو این چند جمله میخواد به یک اتفاق اعتراض کنه ، اتفاقی که خودش رو هم جزیی از اون می بینه ولی سعی می کنه با چشم های باز با این اتفاق روبرو بشه. بهتر بگم کافکا هیچوقت غر نمیزنه،هیچ وقت ناله نمی کنه بلکه همیشه فریاد میزنه و با تمام قدرت به زندگی پست و متعفن انسان هم عصرش یا بهتر بگم ، به انسانیت پست و متعفن عصرش اعتراض می کنه. اینه که یاعث میشه کافکا روز بروز از اون نکبت و خمودگی دورانش جدا بشه و در کنج تاریکی که برای خودش انتخاب کرده بود به پرتو نور اندیشه دست پیدا کنه.تو هم اگه می خوای از اتفاقات ناخوشایند زندگیت ناله کنی ، سعی کن با صداقت و با چشم های باز با حقایق روبرو بشه.به جای اینکه خودت رو نفرین کنی ، دیگران رو و کارهای اشتباهشون رو نفرین کن و به جای اینکه بگی لعنت به این زندگی، بگو:
لعنت به این آدمها و زندگیشون...