|
ادبی-فلسفی
|
دلم گرفته در این روز های تنهایی
دلم گرفته و حس می کنم که اینجایی
چه روزها که به یادت نشستم و گفتم
مگر شبی به تلافی به خواب من آیی
به میهمانی من آیی و به لبخندی
حضور خلوت انس مرا بیارایی
تفقدی کنی و صحبتی ولو اندک
که دل ز کودک دلبند خویش بربایی
ولی تو رفتی و ایام یک به یک طی شد
نمانده جز غم دوری و نا شکیبایی
دگر به خواب ببینم تورا که خوابم را
معطر از دم مشکین خویش بنمایی
مگر به خواب ببینم دوباره خوابت را
مگر به خواب ببینم دوباره اینجایی