|
ادبی-فلسفی
|
از حرف زدن خسته شدم.
بیا ببین که تنیدم به دور بستر خویش
اسیر شام سیاهم جدا ز اختر خویش
نه آرزوی وصالست و نی امید فراق
عجب مراست از این بخت شوم ابتر خویش
هنوز گم شده ام در میان خاطره ات
هنوز گم شده ام با خیال دلبر خویش
تکیده ام چو خسی بر زمین باور ها
به باد داده ام این بی اساس باور خویش
اگر که کار تو امروز بی وفایی شد
چه جای شکوه که ماییم و بار کیفر خویش
نهایت غم ما گرچه بیش از این باشد
ولی خوشم که گرفتم غم تو در بر خویش